|
دل در گرو عشق مده عشق مجازیست اگر عاشق شدی تا پای جان باش + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 14:28 توسط ستاره از ديار دل تنگي هاي کودکانه |
من در كلبه فقيرانه خود چيزي دارم كه تو در عرش كبريايي خود نداري من چون تو دارم و تو چون خود نداري ستاره با يه عالمه دل تنگ كه از ديار آشنا حسابي دور شده اما آشنا هميشه ي من هيچ وقت فراموشم نمي كنه + نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388 12:4 توسط ستاره از ديار دل تنگي هاي کودکانه |
خدايا در هر پستوئي دنبال نور نيستم که تو نور مطلقي خدايا بدان که تنها تو را دارم خدايا از خود بيش از اين دورم مکن خدايا خداي خوب و مهربونم يادت را در وجودم پايدار ساز اشک رااز من نگير رازو نيازت را کار هرلحظه ام ساز بدان که از دوريت خواهم مرد و دردرياي لجن و تعفن خويش فرو خواهم رفت + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 15:17 توسط ستاره از ديار دل تنگي هاي کودکانه |
دلم مي خواهد تا ابد کودک بمانم کودکي کوچک،طفلي خرد درآغوش مادرم آرام بيارامم آه کجاييد ....آه کجاييد لحظات ارام کودکي مادرم زمين چه هنگام رهايم کرد از آغوشش؟؟؟ کدامين طلوع بود که آسمان اين پدر مهربان را ديگر در کنار خود نداشتم ؟؟برادرانم جنگل هاي انبوه کجا هستند؟؟/ خواهرانم ...پريان هفت دريا ؟؟؟؟دوستانم مرغان آوازخوان هفت آسمان؟؟؟ نمي دانم !!!.........نمي دانم؟؟؟ اما ..... اي واي؟؟!! مي دانم و خوب مي دانم.... در خود تنهايم ستاره از ديار دلتنگي مي نگارد + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 16:7 توسط ستاره از ديار دل تنگي هاي کودکانه |
شايد اين آخرين باري باشه که دارم حرفامو اينجا مي نويسم شايد ديگه اينجا ننويسم مي دونيد چرا؟؟آخه مي خوام حرفامو روي برگه هاي سفيد کاغذ بنويسم و بدم به دست باد تا براي همه تون بياره اما بازم شايد ماهي يه بار آپ بشم شايدم نه پس خداحافظ + نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388 14:13 توسط ستاره از ديار دل تنگي هاي کودکانه |
خدايا دلم مي خواست داداشيم کنارم بود اما حالا که نيست نمي خوام دوباره کاش کاش راه بندازم اما يه آرزو دارم خدايا داداشيمو ازم نگير بذار هميشه ي هميشه تکيه گاهم باشه + نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388 23:52 توسط ستاره از ديار دل تنگي هاي کودکانه |
گاهي اوقات نمي توني چيزي رو که مي خواي نه ازش فرار کني در عين اينکه باعث عذابت مي شه نه هي توي ذهنت تکرارش کني دوست داري يکي باشه تا براش حرف بزني تا بهش بگي چقدر دلتنگي دلتنگ کسي که نيست نه اينکه از اول نبوده باشه نه ....بوده اما فقط يه مدت کوتاه....اما حالا رفته و فقط ازش يه رد پا روي احساست به جا مونده يه رد پايي که نه ميشه پاکش کرد نه مي شه ازش رد شد فقط مي توني بشيني بهش نگاه کني اما افسوس نخوري چون اين خودت بودي که باعث شدي اين رد پا روي احساست باقي بمونه ...... حالا هم فقط يه اميد داري اونم ديدار احساست براي آخرين باره تا براي آخرين بار احساست رو ببيني بعد بندازيش توي يه زيرزمين سرد و تاريک و بگي : من از اول احساس نداشتم و خودت خوب مي دوني که بزرگترين دروغ گو مي شي وقتي اينو مي گي + نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 11:10 توسط ستاره از ديار دل تنگي هاي کودکانه |
اي دوست از خود بگو از دوري و از چگونگي انتظار بگو چگونه مي توان انتظارت را کشيد و چگونه مي توان در برابر دوريت مقاو م بود و همچنان قلب در جاده ي انتظارت فرسود اما خوب مي دانم که اين انتظار بي هوده نيست و مرا و هم تو را به مقصود خواهد رساند + نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388 10:52 توسط ستاره از ديار دل تنگي هاي کودکانه |
خيلي دوست داشتم که بگم از سرنوشت و رنگ بازي هاي شومي که بر من نوشت گلايه کنم اما وقتي خوب نگاه کردم وقتي عينکم رو عوض کردم و ريزتر به سرنوشت نگاه کردم ديدم اين خودم هستم که دارم برگ برگشون رو مي نويسم نه هيچ کس ديگه اي + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 14:17 توسط ستاره از ديار دل تنگي هاي کودکانه |
آره بازم من يه چيزايي داره آزارم مي ده يه چيزايي که نبايد الان دوباره مي ديديمشون ،حرفايي که نبايد الان دوباره مي شنيدمشون ،آره بازم همون چشاي مظلوم،همان نگاه آرام اما گيرنده ي آرامشم کجايي خيلي بيشتر از چيزايي که مي بينن خيلي بيشتر از اون چيزي که فکر کني خيلي بيشتر از آن چيزي که مي فهمي دلتنگتم کاش هنوز هم دستان کوچک اما پرمهرت در دستانم بود + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 13:40 توسط ستاره از ديار دل تنگي هاي کودکانه |
|
| |||||